سرود بردگی
باد های گزنده خواب سنگینم را براشفت وزخم های چرکینم سرباز کرد
و من چون هیولایی در درازترین شب قطبی از عمق انجماد قامت کشیدم
و زانوانم را برای راهی دراز در پی نور گرمی ازمودم
و چشمانم را به دنبال مشرق گمشده در افاق گرداندم
و ذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم
چون پلنگی زخمی در بهت خوف برانگیز بیشه ها
در پی یاران گمشده کوه ها را اواز دادم
دشت ها را اواز دادم
و از ابر و باد و اسمان و زمین یاری خواستم
و بر ساحل های متروک گام نهادم
و با هر موج دریا را فریاد کردم
ونام و نشان خود را پرسیدم
و تنها پژواک صدایم را از کوهسار شنیدم
اما می دیدم که روزگاری از همه این گذرگاه ها گذشته ام
و بر این اب ها پارو زده ام و بر این دشت ها دانه افشانده ام
و بر این ساحل ها اتش افروخته ام و بر ستیغ این کوه ها
طلایه سپاهی را در انتظار بوده ام
کم کم به یاد اوردم
که در بامداد مه گرفته عهدی از یاد رفته زاده شده ام!
و همراه افتاب دشت های بسیار پیمودم و در اینجا ،در این دشت یخ زده که به خواب رفته ام
و روزگاری سرسبز بود و بار اور
زادگاه فرزاندم را برگزیدم و با شیر و ببر هم پنجه شدم
و بر اب ها پل بستم و بر بلندی ها خانه ساختم
و به اسبان وحشی لگام زدم و گوسپندانم را در تپه ها چرانیدم و اهن گداختم
و با خیشم جلگه ها را بارور کردم
به یاد اوردم که پیش از هر کس نشانه های خود را
در خاک و اب و نور و هوا شناختم
به یاد اوردم که با زرتشت در کوهستان ها همسفر بودم و بر قله ها اتش افروختم
و با او پیام خدا را به دشت ها اوردم و در زمین خود به عدل و داد گری نشستم
و همراه کاوه اهنگر بر ضحاک شوریدم و در البرز همه توانم را در بازوان ارش نهادم
و با تنها تیر ترکشش رهانیدم و در ازمون عفاف سیاوش
بر اتش تاختم و با بیژن به چاه در افتادم و با رستم از هفت خوان گذشتم
و با سهراب ناشناس پنجه در پنجه پدر افکندم و پشتم به خاک
و خنجرش در قلبم نشست
به یاد اوردم که از سند گذشتم و اسبم را از نیل سیراب کردم و نام خود را بر صخره ها کندم
و باروی هکمتانه را با بازوان خویش از سنگ های سخت پی ریختم و در تطاول اشور
در رکاب دیااگو به پایمردی ایستادم و در پارس به اسارت اسکندر در امدم
و او شبی مستانه خانه ام را به اتش کشید
به یاد اوردم که گردونه زمین را به طواف افتاب بردم............................بقیه درادامه مطلب